تبليغاتX
نشانه ها
 

می دونم به این راحتی ها نیست نوشتنش بابا.

اصلا کی قراره بفهمه ؟ یا مگه فرقی هم می کنه اگه کسی بفهمه ؟

مگه غیر از اینه که تمام لحظه ها برای اون لحظه که زندگیت رو معنا میده دویدی و هرگز بهش نرسیدی؟

مگه غیر از اینه که نمی دونی چقدر وقت برات مونده ؟

و اینکه این ندونستن آرومت می کنه که هنوز وقت هست ...

من آدم احمقیم بابا. اما یه چیزی رو می فهمم. خوبم می فهمم.

اینکه اگه نا خواسته شبا از خواب بپری و وقتی به خودت بیای که به پهنای صورتت اشک ریختی، خبر خوبی نیست. اینکه سوز راهی که قطره ها باز می کنن تا به حفره ی گوشت برسن رو زیر تک تک سلولای پوستت احساس کنی و بعد نتونی تاب قلقلکی که با سرازیر شدنشون تو پیچ ابدی مغزت درست می کنن رو بیاری و با انگشتت متوقفش کنی نشونه ی خوبی نیست.

اینجاست که منم کم کم محو میشم. خاطره میشم ، رویا میشم ، آرزو میشم و گاهی بدتر دغدغه میشم.

همین چند شب پیش بود که فهمیدم مامان رو یه جایی دیدی و فکر کردی این مادر بچه هاته که فکر کردی این همون آدمیه که اونقدر بهت نزدیک میشه. همونی که همیشه آرزوش رو داشتی.

می دونم پیش خودت خیلی وقتا فکر می کنی مسخره س این مسئله تو زندگی آدم اینقدر عمده بشه. می فهمم و نمی تونم هم بگم که مسخره نیست بابا ...

اما راستش رو بخوای همین مدت من یه چیزای دیگه هم دیدم، یه چیزای دیگه هم شنیدم.

بابا جونم مامانای اروپایی خیلی هم مامانای خوبی نمیشنا!

اصلا تو از کجا اینقدر مطمئنی که آدمی که تو یه نظر! حالا دو نظر!! نه  چند نظر!!! دیدی خودشه؟ هان؟!

بعدشم مگه خودت مامانو باباشو ندیدی که چقدر اخمو بودن! فکر کن اینا پدر زن و مادر زنت میشدن! تحملشو داشتی؟ بابا اینا که به قول خودت همش فرکانس منفی می فرستادن.

اما ... می دونم فکر می کنی من اونقدرا که باید باهوش نیستم بابا. نمی دونم شایدم درست فکر می کنی. اما ...

بابایی مرسی که اینقدر به ما فکر می کنی ، مرسی که بهترین رو برامون می خوای ...

حتی همین الان که دارم محو و محو تر میشم ، حتی اگه هرگز نیام که خیلی محتمله ، ازت ممنونم.

هم من، هم دخترت و هم کسی که همیشه ... همیشه دنبالش گشتی و دوستش داشتی.

دقیقه ها هم دیگه به شماره افتادن بابایی . به خاطر مامانم که شده بلند شو برو یه آبی به سر و صورتت بزن و اونایی که نباید فراموش بشن و فراموشم نمیشن رو برای این لحظه ی همیشه بزرگ فراموش نکن.

می دونم به چی لبخند می زنی. فکر می کنی اون خانمه الان یه دختر ناز نازی شاید داشته باشه یا شایدم تو راه باشه و می دونم چه احساسی به اون دختر داری. به خدا می دونم.

می دونمم الان یاد اون سفرت افتادی ... همون که یکی رو با تمام سختی ها و ناملایماتش خلاصه به جایی که باید رسوندی و می دونم که سخت بوده خداحافظی و نگاهی که رد و بدل شد ...

بابایی تازه من یه چیزه دیگه هم می دونم. می خوای بدونی ؟

می دونم که تو دلت میگی : " بچه تو واقعا ده سالته ؟ " و می دونم بعدش چی میگی، میگی : " پدرسوخته " و موهای بدنت سیخ میشه، قلبت یه لحظه انگار از جا کنده میشه ...

می بینی بابا من اونقدرام باهوش نیستم اما ...

عیدت مبارک ، چه سالی بهتر از این سال ... هان ؟

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:10 توسط کویر |

 

همین چند لحظه ی پیش به تمام مطالبی فکر می کردم که این مدت ننوشتم و تمام مدت تصویری که در ذهنم تداعی می شد، صفحه ای بود با سوراخ های متعدد نا همسانی که نمی دانم برای چه در ذهنم رنگش هم کرده بودم.

من جایی میان این شاید ها و نشاید ها، باید ها و نباید ها طوری گیر کرده ام که الفبای نوشتنم هر لحظه خودش را محبوس این واژه های گندیده می بیند.

دو هفته پیش "شاید" همین ساعت ها بود که تصمیم گرفته بودم پستی به این وبلاگ بخت برگشته اضافه کنم اما به آخر متن که رسیدم بخت از این طفلکی رو برگرداند و همه اش را با این دکمه ی پر استفاده ی ابله که هیچ نظری راجع به توانایی اش – Back Space را می گویم – ندارد، پاک کردم.

دیشب به یک باره خاطرم آمد که چقدر فراموش کرده ام و در گذر این فراموشی ها چه چیزها که فراموش نکرده ام. حال قوه ی تفکرم به مانند بازیگر ابلهیست که بس خود را به فلجی زده حالا که فرصت راه رفتن را دارد دیگر پاهایش توان حرکت ندارند و این بازیگر کودن زمان لازم دارد تا باز دریابد که این فلجی هم مقطعی هست.

من آدم پراکنده ای هستم. هر زمان که تکه هایم در مکان درست و لحظه ی درست یادشان بیفتد که جایی برای استقرارشان هم وجود دارد! و دور هم جمع شوند همه چیز خوب پیش می رود اما خیلی هم حدس زدنش هوش بالایی نمی طلبد که این اتفاق حقیقتا کم می افتد.

من آدم پراکنده ای هستم. آن قدر زیاد که در پی یافتن یک رابطه ی بهتر و درست تر و کامل تر و بهتر! همان رابطه ی معقول و معمول و قابل قبولم را با دیگری از دست می دهم.

من آدم پراکنده ای هستم. آن قدر زیاد که تکه ی اعتمادم هرگز در زمان و مکان درست سر و کله اش پیدا نمی شود و بر چسب عدم اطمینانست که مدام حواله ی پیشانی روبرویی هایم می شود.

من آدم پراکنده ای هستم. آن قدر افتضاح که گوش هایم بی موقع تیز می شوند. بینی ام بی موقع توان بویایی اش از حیوانات اهل فن هم بالاتر می رود. چشم هایم به ناگاه تا خیلی دور دست ها را با جزئیاتش می بینند و حس گرهای وجودم بدون تماس، احساسی را انتقال می دهند که اگر تا آن روز تجربه اش هم نکرده باشم خیلی زود برایم کاملا آشنا می شود.

من اما همین طور آدم ابلهی هم هستم اگر که فکر می کنم با تمام این بوهای بدی که می آید برای یک لحظه ام که شده است، تمام تکه هایم به موقع کنار هم جمع شده اند.

 ***

دخترم کنار من نشسته است و نقاشی هایش را طبق عادت معمولش به من نشان می دهد. از میان همه ی تصویرهایی که از جلوی چشمهایم می گذرند این یکی حواسم را پرت می کند.

تصویر صفحه ایست با سوراخ هایی متعدد و نا همسان و ...

حواسم خیلی پرت می شود، اما با آرامش مکثی می کنم و بازویش را با دست چپم سفت فشار می دهم طوری که شانه ی راستش به شانه ی چپم می چسبد و با خنده می گویم " پدرسوخته! این چیه کشیدی؟"

لبخند می زند و با شیطنت خاصی می گوید " توضیحش سخته! "

 ***

من مانده ام و تصویری که روبرویم است.

تصویر ذهن آشفته ای که روی صفحه ای پخش شده است.

با سوراخ های فراوان و نا همسانی که مدام تولید می شوند.

و اسلحه ای که کمی آن طرف تر از پشت سرم هر چند دقیقه یک بار شلیک می شود.

این همه گوناگونی در فرم گلوله ها گیجم می کند.

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 19:11 توسط کویر |

 

امروز صبح که پلک هایم طبق عادت هر روزه به روی تصویر تکراری روبرویم باز شدند، انگار دیگر اینجا نبودم. انگار نسیمی آمده بود و من را با خود برده بود و جایی خیلی آن طرف تر ، جایی که دیگر تیزی های معمول به عادت دیرینه به تنم فرو نمی رفتند، فرود آورده بود.

من پی برده بودم که محبت مدت هاست ازدواج کرده است و فرصت سر زدن به من یکی را لا اقل ندارد. اما کودک ذهن هم گاهی بی خودی جفتک امیدواری پرت می کند و مدام پی روزنه ای می گردد که نوری هر چند اندک از خلالش بر صحن احساس بتابد اما ...

احساس هم خر است دیگر! کاریش نمی توان کرد. اگر سال ها بگذرد و سراب این آب را هر روز خدا ببیند یک روز می آید که این امید خدا نشناس سر به سرش بگذارد و وهم این به دلش بیفتد که این بار دیگر این خود خود آب است.

این طور است که انگارت خیلی زود خیالی می شود پوچ و جایی خیلی آن طرف ترت خیلی زود همان بستر سرد آشنایی می شود که هیچ حال تازه ای در خود ندارد.

من اما این را هم پشت سر می گذارم و برای از دست رفته ها از پشت شیشه ی پر نق و نوق احساسم دست تکان می دهم و یاد می گیرم این بار که کر شوم و جایی دور از نفرت، فصل تازه ی رشد را ورق بزنم.

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:10 توسط کویر |

 

من در فاصله قدم گذاشته بودم،

 

غافل از صدایی که خفه اش کرده بودند.

 

و زمانی به خود آمدم

 

که استخوان هایم، همه کف رینگ پخش شده بودند.

 

و آن همه خبرنگار که لحظه ها را تصویر می کردند.

 

و حالا من جایی از میان شکاف این همه چشم ناظر

 

تازه صدای برادر هرگز نداشته ام را می شنیدم که نعره می زد:

 

اوه برادر، مفصل هایت را جا گذاشته ای !

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 19:51 توسط کویر |

 

صندلی ها ثابت بودند اما

ما بالا و پایین می شدیم.

صدای دخترکی می آمد

در ترانه های گاه و بیگاهی گم می شد.

گوش اما می شنید شنیدنی ها را ...

نرم اما با صلابت انگار

حرف ها پوتین هایی بودند که لکه های بغض را له می کردند.

شما فوق العاده اید آقا !

نیش های خیالم تا بناگوش باز می شد.

جاده می پیچید

لب هایم می شکفت 

چشم هایم می بارید.

...

تمامی پیام های شیر شکلاتی

بر سرم خراب می شد.

رفیقم بود طفلک

به دوست دخترش می نازید.

من هم دلم می خواست اما

باز همان حرف های تکراری ...

صدای دخترک می آمد باز

محو و محو می شد این بار انگار

شما فوق العاده اید آقا !

ذهن خسته ام خواب می رفت

خوب خاطرش می ماند دیوار

گاه رفتن شود بر سرم آوار ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 2:49 توسط کویر |

 

نه اینکه حالم بد باشد ها ! که از روزی که شما تاریخ دقیقش را می دانید، هرگز دیگر آن طور نبوده که باید باشد.

تنبل شده ام. حتی خیلی بیشتر از لقبی که داشتم.

خدا می داند الآن چند شب است که دفترم را جلویم می گذارم و چند کلمه برایتان می نویسم و بعد زیر هجوم نا جوانمردانه ی این باد سرد که بد جوری تن خسته ام را خسته تر می کند، چشمهایم بسته می شوند و قلمم روی کاغذ سر می خورد و این جمله ها نا تمام می مانند.

زیاد آمدند و رفتند شب هایی از این دست که رویایی ببینم و فردایش قلبم بی آنکه دلیلش را درست بدانم شکل دیگری بتپد و شیرینی ای زیر پوست احساسم، مز مزه کنم غافل از چشمک های شوم سرنوشت که جایی دور از چشم های من چند ماه یا چند سال بعد شکوه لحظه هایم را تهدید می کنند.

من دیگر از حرف زدن بیزار شده ام. از نوشتن حتی. لب هایم که باز می شوند به ثانیه شاید نکشد که پشیمان می شوم. حتی دست هایم که بی مقصدی حرکت می کنند تا شاید نا ممکنی را ممکن کنند پشیمانم می کند.

من از هر حرکتی که می کنم به طرز رعب آوری پشیمان می شوم. از ابراز هر چیز مرده شوی برده ای که در درونم بالا و پایین می پرد. از هر احساسی که عمقی برایش می بینم. من از بیان همه ی این ها به مثابه حیوانی که این مواقع از آن یاد می کنند، پشیمان می شوم.

جوک قرن اگر نباشد کم جوکی نیست نامه ای به مهمترین اتفاق زندگیت و بعد گفتن این که ممنونی!

خدای من ... تا به حال چند نفر را سراغ دارم که به اتفاق های مهم زندگیشان نامه بنویسند و خیر سرشان سعی کنند که قدردانیشان کامل باشد. عجب جوکی!

 

من امشب کنار این درب نیمه باز آرزوها با انبوهی از جوک های قرن که در جیبم دارم زیر باد کولری که خواب آلود ترم می کند، خوابم می برد و قلمم جایی درون ذهن آشفته ام زیر رگبار خاطرات، خوب خاطرش می ماند که حک کند : " هرگز از دوست داشتنتان پشیمان نیستم. "

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:49 توسط کویر |

 

اخبار می آیند و می روند و ابزارهای درک ما دیر یا زود دریافتش می کنند.

اما گاهی بعضی خبرها فارغ از دریافت دیر یا زودش مانند تیری از دور دست می آیند.

سریع و کاری پوسته ی  احساس را می شکافند و در تنش فرو می روند.

خبر همان طور بود : سریع و کاری.

تنها فهمیدم کسی دیگر در میان ما نیست... خسرو شکیبایی ...

...

گاهی اگر خوب و با دقت گوش کنی صدایش را می شنوی.

صدای قطاری با بلیط هایی همه تک سفره

شاید همین چند خیابان بالاتر ایستگاهش می شود.

تابلوی سفید رنگی با خطی نه چندان مفهوم :

مبدأش اینجا . مقصدش نامعلوم ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:54 توسط کویر |

 

گاهی سناریوی ما آن قدر ها هم پیچیده نیست.

" من " از خواب بیدار می شود. دست و رویش را می شوید، گاهی هم همان طور نشسته بلافاصله خواسته هایش محور می شوند و این همه قمرهایی که باید به دورش بچرخند.

وسایل و ابزار پیش تر توجیه شده اند و می ماند انتخاب.

اما گاهی در میانه ی یک نبرد تمام عیار، ناک اوت از یک ضربه ی مستقیم حاصل نمی شود.

انسان ها دور خودشان می چرخند، سرهایشان را میان دستانشان سفت می فشارند و چراهایشان عالم را فرا می گیرد.

منظره ی غریبیست دیدن شکارچی ای که پایش لای تله ای که خود کار گذاشته گیر کرده است.

 

It's not people's fault, ofcourse.

They're just so obsessed to win the fight.

But, sometimes

In a great fight, you don't get knocked out.

You get submitted by your own fault.

So,

Being aggressive is not the best way all the times…

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 3:29 توسط کویر |

 

نشستن در صندلی عقب ماشین خوب است اگر دو مسافر دیگر وزنشان از هفتاد کیلوگرم تجاوز نکند.

و خوب تر خواهد بود اگر دختری صد و پنجاه کیلویی داخلش ننشسته باشد که با هر بار تماس ناخواسته با چربی های بیرون زده از پهلویش، صدای نوچ نوچ یا ایش ایش کردنش رسوایت کند.

نگاه های غضب آلود دخترک که البته سخت بتوان دخترک صدایش کرد و تمام برادرهایی که به یکباره پدیدار می شوند صدای سر تکان دادن را در ذهن صورت بی حرکتم تداعی می کنند.

در سن هفت سالگی یکی از کابوس های بزرگم له شدن زیر تن حجیم خانم همسایه مان بود که برای من بیشتر شکل زن تناردیه در بینوایان " ویکتور هوگو " بود.

صرف نظر از این ها ، من هر روز که پایم را از درب خانه بیرون می گذارم بیشتر احساس ارتکاب جنایت می کنم. دلم می خواهد این پایم را بگذارم روی آن پایم و از چهره ام بیشتر استفاده کنم و جنایت های دیگری هم که در ذهن این همه جانی می گذرد، مرتکب شوم.

من نمی فهمم چرا حالا بعد از قریب به بیست و پنج سال زندگی وقتی یک شوی هفتگی ابلهانه ی آمریکایی را می بینم که دخترها و پسرها مدام در هم می لولند بی اختیار گریه ام می گیرد. و شاید هرگز هم نفهمم با این همه خیانت های آشکار چرا هیچ جایشان درد نمی گیرد یا اگر هم بگیرد چقدر راحت دوباره آرام می گیرد.

روزی پاک تر از گاری کشی شناخته می شدم که کارش رساندن مایعی به در خانه ی مردم بود و امروز به جای تمام کسانی که فقط می خواهند دوست باشند، می ترسم.

من بابت همه ی جنایت هایی که در حق دیگران با دوست داشتنشان مرتکب می شوم، شرمسار و وحشت زده ام. حتی اگر رویاهایم هرگز شکل بالا و پایین شدن فنرهای تختی نباشند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:14 توسط کویر |

 

همه چیز خوب است.

 

دانستن را فدای آرامش می کنیم.

 

به امید دست درازی هایی که کمتر شوند.

 

و کیست که بگوید:

 

آرامش به هر قیمتی، کیمیا نیست.

 

همه چیز خوب است.

 

یک چشم را از دست می دهیم،

 

باقی عمر را فرصت داریم،

 

هر روز بابت آن چشمی که مانده،

 

خدا را صد ها هزار مرتبه شکر کنیم.

 

شاید از ابتدا،

 

بزرگترین تفریح ما این بوده است،

 

در حالی  که جاده توقفی ندارد.

 

داخل قطار در حال حرکتی،

 

به خری که به چهار پایش،

 

پای پنجمی اضافه شده، بخندیم.

 

و مطمئن شویم،

 

انسان های کوپه های کناری هم،

 

چیزی جز این نخواهند که ببینند و باور داشته باشند

 

قطعا همه چیز نه تنها خوب،

 

که بی نظیر است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:52 توسط کویر |

 

دوازده ساله بودم و امتحانات خرداد ماه یا همان نهایی تازه تمام شده بود.

برای من که ایام امتحانات به طور خودکار از فرط درس خواندن چند کیلویی وزن کم می کردم، همواره آخرین امتحان نفس راحتی بود که با کمتر پدیده ی مفرحی می توانستم مقایسه اش کنم.

اما آن سال اوضاع فرق می کرد.

چند ماه پیشترش مادرم روی پله های خانه ی پدربزرگ در یک اقدام غافلگیرانه برای ذهن کوچک من فقط این جمله را به یادگار گذاشته بود که پدرت به زودی می میرد پس کمتر اذیتش کن.

دلم می خواست شوکه بشوم آن قدر که همانجا پس بیفتم و بعد همه دلشان برای من بسوزد، اما زیاد زمان نبرد که بفهمم حتی فرصت این را هم ندارم.

سرطان روده داشت و آن روزهای بعد از امتحانات آرام آرام داشت به سراشیبی مرگ قدم می گذاشت.

گاهی آن روزها از شدت درد کلافه می شد و این باعث می شد تا صبرش را از دست بدهد و به هر کس و چیزی که اطرافش کوچکترین مزاحمتی ایجاد می کند بپرد.

خاطرم هست که یک جا سوئیچی خیلی خاص و به چشمان من زیبا داشت که خودش هم خبر داشت چقدر دلم می خواست صاحبش باشم و یک روز آن را گم کرد و خانه را روی سرش گذاشت که لازمش دارم و حالا نیست و کجاست؟

یادم نمی رود آن روز هر چه از دهنش در می آمد به من گفت و دزد خطابم کرد و من که انتظارش را نداشتم تمام طول شب را گریه می کردم و سخت در اشتباه بودم که فکر می کردم او نمی داند چرا من آن طور اشک هایم پایانی ندارند.

در واقع بعد از آن لحظه ی ابتدایی که بدجوری تحملش برایم سخت بود، تمام طول مدت ناراحت این بودم که بابت برخوردی که با من داشته غصه بخورد و آن قدر رابطه ام با او سرد بود که نمی توانستم بروم کنارش و بگویم که خودش را ناراحت نکند.

روز بعدش بود که مادر جا سوئیچی را پیدا کرد و من از تهمت دزدی تبرئه شدم. اما حال خوبی نداشتم. دلم هم نمی خواست بروم پیشش و بگویم دیدی که من دزدی نکرده بودم. در حال و هوای خودم بودم که صدایی از داخل اتاقی که در آن جا استراحت می کرد، آمد: " پسر، بیا اینجا کارت دارم بابا."

عادتش بود من را کمتر به اسم کوچک صدا می کرد و من شاید بعد از این بار بود که دلم همیشه برای پسر گفتنش تنگ می شود. 

بلند شدم و سعی کردم داخل اتاق که می روم نگاهم آن قدر جانب گیرانه نباشد اما نشد.

با آرامشی که حداقل در او کمتر سراغ داشتم، دعوتم کرد تا کنارش بنشینم و بعد کمی صحبت کرد و من همچنان اخمو بودم و در دلم همان طور که سرزنشش می کردم ، می خواستم که کمتر اذیتش کنم.

خاطرم هست که کلید هایش را از آن جا سوئیچی در آورد و آن را به من داد و گفت: " این رو برای خودت بر دار. می دونم چقدر دوست داشتی مال خودت باشه، بگیرش ."

اول خواستم رد کنم، دیدم ممکن است ناراحت بشود. پس بغلش کردم و بعد که رهایش کردم " ممنونی " گفتم و خواستم که بگویم: " بابا من به خاطر تو ... " که حرفم را قطع کرد و جا سوئیچی را کف دستم گذاشت و نگفت که می دانم اما این را از نگاهش خواندم که خوب می دانست.

چند روز بعد، پدر و مادرش او را از پیش ما بردند چرا که مادرم توانایی مواظبت از او را نداشت و ما گاه گاهی به روستای محل اقامتش که او را آن جا در اتاقی زندانی کرده بودند سر می زدیم.

راضی نبود، این را از چهره اش می فهمیدم اما از همان روز که بغلش کرده بودم می دانستم که او دیگر شکایتی نمی کند و با نگاهش به من فهماند که نه تسلیم می شود و نه صبرش را دیگر از دست خواهد داد.

این طور بود که روزهایی آمدند که یکی یکی اعضای بدنش از کار افتادند تا آن جا که آن روزهای آخر دیگر حتی نمی دید و وقتی برای آخرین بار به بالینش رفتم جز پوست و استخوانی از او نیافتم و خوب خاطرم هست که سخت صدایش در می آمد و وقتی گوشم را به لب هایش نزدیک کردم شنیدم که با آن حال هنوز سعی در شاد کردن من داشت.

 

جایی میان درخت های پرتقال حیاطی روستایی بودم که خنده های آن روزم با صدای شیونی از درون اتاقی آشنا محو شد و بعد حضور انسان هایی که ما را مجبور می کردند تا گریه کنیم و من اشک هایم از همان چند دقیقه ی ابتدایی خشک شد تا بعد ها در لحظه های سنگین و ممتد بی پناهی فرصتی باشد تا شاید اشک ها هم به رهایی و رستگاری برسند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:42 توسط کویر |

 

مادرم اگر تصور می کنی مدیونی،

بابت ادامه ی حیاتت،

به این موجودات دایره ای شکل داخل بطری شیشه ای همیشه کنار دستت،

اشتباه می کنی.

اگر فکر می کنی،

تمام فاصله ی بین توانایی و عدم آن را همین ها پر می کنند.

اشتباه می کنی.

این مصنوعات ناز نازی که گاهی خیلی سخت از گلویت پایین می روند،

بهای برگرداندن حیات را دیر اما در نهایت از تو پس می گیرند.

این است که اگر در کاسه ی سرت صدا شنیدی،

هر بار که به تعبیر خودت چوب شدی  و توانت رفت و به برکتشان دوباره آمد،

هر بار که تعادلت را از دست دادی و

من بند دلم پاره شد مبادا سرت به جایی خورده باشد.

هر بار که خواستی حرفت را بگویی اما آن قدر زبانت تند می چرخید که نامفهوم بود.

هر بار که دخترانت و البته من سرزنشت کردیم و

دیگر توانی برای حاضر جوابی های وحشتناک پیش از اینت نداشتی،

هر بار که نتوانستی مانع از برخورد دست و پایت به اجسام شوی

و یا آنها را شکستی یا به خودت آسیب رساندی.

هر بار که ...

هر بار پس از نوش هست از دماغ بیرون زدنی که مدیونت نکرده باشد.

 

مادرم،

اگر فکر کردی شایسته ی تحسینم،

اگر که خودم را فراموش کردم،

اگر دیگر برای خودم زندگی نکردم،

اگر فرصت هایم را یکی پس از دیگری برای محافظت از تو و فرزندانت دور ریختم،

سخت در اشتباهی،

اگر فکر کردی به من مدیونی،

بابت همه ی خواستنی هایی که برای خودم دور ریختم،

اینجا هم سخت در اشتباهی.

من فقط کاری را کردم که مجبور بودم.

 

خواب دیده بودم پدر آمد، گفت مواظبتان هست.

و من می توانم بروم دنبال چیزی که آرزویش را داشتم.

ما همه مان می دانیم که دیگر کسی نخواهد آمد.

و من هرگز فرصت رفتن نخواهم داشت.

اهمیتی ندارد که چه انتخاب می کنیم،

همیشه عارضه ای جانبی هست.

 

تو امشب دوباره آن قرص ها را فرو می دهی،

همان طور که من دوباره هر نیمه شب،

چند متر آن طرف تر بستر رویاهایم را خیس می کنم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 3:6 توسط کویر |

 

حالی ام این روزها،

خالی ام از هر چه ذوق

و ساکنم.

و به این سکون زشت، خو کرده ام.

سخت است و ناپسند گفتنش اما،

غارت شده ام.

چیزی از من ربوده اند.

که بی آن حال من نیست چندان حالی.

من از نگاه آنان که بازتابش به چشم هایم تداعی هوس است خسته ام.

از این همه مارهای نگاهشان که تنم را می گزد، بی جان شده ام.

و دلم برای گذر شفافی که در آن خانه داشتم، تنگ است.

و چنان غرقه ی محیط این بی حالی ام.

که تمام سطرهای این روزهایم خالیست.

و نه کششیست به کوششی

و نه امیدی به گشایشی

و نه گریزی از فرسایشی ...

و این است مرا مراد از آب نا طلبیده ی روزگار.

 

سخت است مرا باور،

تمام قدم هایی که برداشتم داشته باشد نشانی از آن شوق نهانی

و تمام این سرزنش ها، خاریست بر کف پای جان،

که آن سویش دیگر موج نمی زند شوقی و امید وصالی.

نمی پرسم چرا،

ولی سخت می شود گاهی،

که اشک هم دیگر ندارد از دیدگانم، نشانی

و کابوس دندان لقم می شود تداعی،

صبری که داشتم و هر سحر که می نگری این ناشکیبایی،

تمام این شب ها منتظر از دست دادنی بودم

غافل از اینکه می افتد،

دندان لق شکیبایی ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:15 توسط کویر |

 

فراموش کار شده ام،

در قاب لحظاتی که خوب بر دیواره ی دل میخ می شدند این صفت برازنده نیست.

من از این باور به پلیدی ام راضی ام.

و دلم می خواهد یکی از آن چند نفر باشم.

من همواره لبخند بودم،

یک لبخند ملیح فریبنده،

با دلیل پیدایشی که آن سویش وسوسه ای موج نمی زد.

امروز من برای تو تصویرم را خراب می کنم.

و گند می زنم به هر چه بذر سه حرفی که کاشته ام.

امروز این بیل غارتگر مزرعه ی احساس،

به جان هر چه بذر مهر کاشته شده می افتد.

و در کالسکه ی در حال حرکتی یکی از آن چند نفر می شوم.

...

پنج نفر بودند آن چند نفر که تجاوز کردند.

و آن بیرون کسی با شنیدن صدای ناله های زنی فقط کالسکه را می راند.

دیگر چه فایده اگر هر ناله تیری بود که بر گوش دل می نشست.

نه! شش نفر بودند آن چند نفر گویا،

ششمی کالسکه رانی بود که فقط می راند.

...

 

تنها یک لبخند دوست داشتنی ابلهانه ام،

برای آنها که نه می خواستند و نه می توانستند،

امروز از پس این آینه ی بلاهت،

تصویری بیرون می زند،

که تمام آنچه را در اذهان دیگرانی ساخته ام، خط می زند.

هیولای چند سر وجودم از قضاوت ها جان می گیرد و از پوسته ی باریک تخیل اذهان دیگر بیرون می زند.

اهریمنی ترین مخلوقی می شوم که بتوان تصور کرد.

 

I was just a big mistake,

With a nice picture of don't make a mistake,

I don’t like the looks in your faces.

So tired now to say

I am just someone who wants to be hated.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:6 توسط کویر |

 

زمانی که قرمزهای پایتخت به فاصله تنها یک دقیقه مانده به سوت پایان بازی، تیر خلاص را ناباورانه شلیک می کنند تنها چیزی که جستجویش می کردم نگاه یک نفر بود. افشین قطبی ...

وقتی تمام اعضای خانواده ام که لزوما پرسپولیسی که چه عرض کنم فوتبالی هم نیستند با آن گل به هوا می پرند، تنها حرکتی که از عهده ی عضلات صورتم  بر می آید نشان دادن بهت است که تا چند دقیقه بعد از گل هم رهایم نمی کند.

مادرم گریه اش در آمده است، کسی که فوتبال هم نمی بیند و خواهرم معلوم نیست چرا اینطور فریاد می زند.

چنین حالتی را فقط به هنگام آن دیدار عجیب و رویایی با استرالیا به خاطر داشتم.

شب پیشش خوابی دیده بودم و آن قدر آن تیم کشورم را دوست می داشتم که وقتی خداداد آن توپ را به تور دروازه دوخت از همان لحظه تا سوت پایان بازی اشک هایم قطع نمی شد و تمام دور و بری هایم متعجب بودند که چرا این طور شده ام. برای من که از لحظه ی گل عزیزی پایان را دیده بودم، التهاب آن لحظه ها آن قدر سخت نبود که سنگینی الطاف باور بر قلبم.

 

باورش سخت بود و امروز نه برای تیمی که از کودکی ام دوستش می داشتم که برای مردی که خیلی چیزها به ما که نگاهش می کردیم، یاد داد خوشحالم. و دلم می خواهد چند سطر از خیل این همه سطرها که روانه می شوند را به او اختصاص دهم و تحسینش کنم بابت صبر و اخلاقی که این روزگار کمتر نمونه اش را در روزمرگی هایمان دیده ایم.

بعضی ها به دنیا آمده اند تا دوست داشتنی باشند، بعضی نه.

بعضی ها به دنیا آمده اند تا دوست داشته باشند، بعضی نه.

بعضی ها شادمان می شوند، بعضی نه.

شادی ات دلیل شادمانی قلب های بعضی هاست.

خوش به حال دلت که شادی اش این همه دل را شاد می کند.

که زیاد نیستند دل هایی در این روزگار که این همه دل ها به خاطر شادیشان، شاد باشند ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:10 توسط کویر |